دخترم آوا

حرف هایی که ناگفته است واسه آینده دخترم

آوایم عشقم

گلهای امیدم بندبند وجودم چقد خوبه که براتون می نویسم فرشته های مهربونم فدای چشمای نازتون بشم

شش سالگی آواجونم پانزده ماهگی گل پسرم

انگاری وب گردی وخاطره نوشتن هم دیگه داره به خاطره ها میپیونده امان از گوشی های اندروید که کم کم مارو از وبلاگ جدا کرد سه ماهه که از تولد شش سالگی آوای نازنینم میگذره آوای نازم دیگه ماشالله خانم شده سال گذشته بخاطر درگذشت پدر عزیزم نتونستم واسش تولد بگیرم ولی امسال دیگه بخاطر آوا تولدش رو در کنار داداش کوچولوش جشن گرفتیم  واما طاها ی ما  هزار ماشالله یه جا بند نمیشه درد وبلات بزنه به جونم.😘 توی سال ۹۴،هم خاطره های خوش وناخوشی بود ولی گذشت با همه خوب وبدش هر کدوم از هم لینکی ها اومدن و پست جدید رو خوندن بیان خصوصی شماره شون رو برام بزارن تا از حالشؤن باخبر بشم  دلم واسه همتون تنگ شده میبوسمتون در پناه حق &nbs...
19 آبان 1394

طاهای من...عشق من....بند بندوجود من....نفس من...

خدایا شکرت و بینهایت سپاس بخاطر وجود پسرم و بینهایت تر بخاطر وجود دخترم بعد از روزها وماهها سختی وغم رفتن پدر عزیزم بازهم خدایم بهانه ای برای خوشحالی به من داد طاهای من در روز 7دی درحالی که من اصلا آمادگی نداشتم  بصورت اورژانسی در بیمارستان شهرمون به دنیا اومد پسر کوچواوی من دوهفته زودتر از موعد خودش اومد چون مامانی اصلا حالش خوب نبود وتا همینجا هم که خداجون طاهای منو سالم نگه داشته بود جای شکرش باقی بود خلاصه اینکه فکر نکنین پسرم قوی وتپلی نبود پسرم 3کیلو و400گرم بود البته در مقایسه با خواهرش لاغرتر بود ولی خوب دیگه این عکس توی بیمارستان پسلی: وای خاله جون ها فکر نکنین من زشت بودم بیاین پایین اینجا من سه روزه هستم ...
15 اسفند 1393

در انتظار طاها هستیم

بازم میشه عاشق شد توی این بی رحمی دنیا................ سلام دوستانم چقد دلم برای تک تکتون تنگ شده ..چقد دوستتون دارم ولی چه حیف شد ک دوره اومدنم به وبلاگ و وبلاگ نویسی اینقد کوتاه بود امروز ک اینو مینویسم دوازده روز دیگه میخوام که وارد ماه هشتم بشم چه انتظار تلخ وکشنده ایه چقد سخت روزها وشبها میگذره گاها بر وفق مراد وگاها تلخ وگزنده ..... طاهای ما هم خوبه دوستانم خداروشکر سه روز دیگه نوبت سونو دارم واسم دعا کنین ک بچه مون سالم باشه...  وسلامت پا به عرصه وجود بزاره. آوا جون هم که یک ماهه کلاسهای مهدش شروع شده و به مهد کودک میره .اگه خدا بخواد 11 روز دیگه پنج سالش تموم میشه و وارد شش سالگی میشه اولین روز مهد آوا(خدایا چ...
2 آبان 1393

روزها رفتند و من خود نمیدانم کدامینم

روزها میگذرند و عمر ما نیز بعد از روزهای سخت وطاقت فرسای مرگ پدر هنوزم دلی برای نوشتن نبود ولی با اومدن ودیدن کامنتهای دوستای خوبم وسرزنشهاشون که چرا نیستم دیگه طاقت نیوردم واومدم به همه سلام کنم شاید این آخرین پست باشه وشاید هم نه ولی با این اوصافی ک پیش میره ......نمیدونم راستی بچه ها ما بزودی فرزند دوممون رو اگه خدا بخواد به دنیا میاریم الان که با حساب دقیق سونو گرافی دوازده روزه که وارد ماه چهارم شدم ولی هنوز واسه تعیین جنسیت نرفتم خلاصه اینکه بعد از تصمیم گیری مجددمون واسه نی نی دار شدنمون خدا خواست من دوباره لیاقت مادر شدن رو پیدا کردم واین خبر مصادف بود با فوت شدن پدر عزیزم که اصلا برام خوش آیند نبود...
29 تير 1393

بدون عنوان

در سایه آفتاب پدر پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خسته‏ ترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانه‏ ات، کودکی‏هایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم. می‏خواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصه ‏هایی را خوردی که مال تو نبودند! ببخش اگر ناخن‏های ضرب‏ دیده ‏ات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم؛ اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمده‏ام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر بلندای پیشانی‏ات بزنم. سایه ‏ات دیگر نیست  پدرم! آن روزها، سایه ‏ات آن‏قدر بزرگ بود که وقتی می‏ایستادی، همه چیز را فرا می‏گرفت؛ اما ا...
23 ارديبهشت 1393
399 17 112 ادامه مطلب

روزهای بهاری

 توی پست قبلی ننوشتم که توی ایام عید حتی یه لحظه بیکار نبودم که عکس اختصاصی از آوا جونم بگیرم حتی تا لحظه تحویل سال نو من ومهمانام مشغول کار و........بودیم ولی خداییش در لحظه ی تحویل سال نو همه دوستام رو بخاطر داشتم حتی تویی که داری این مطلب میخونی دوست خوبم نتونستم که یه عکس از لحظه تحویل سال نو از دخملی بگیرم ولی از آجی شقایقش خواستم چندتا ازش عکس بگیره تا توی وبلاگش بزارم که عکسهای اولیه در سال 93 رو هم به یادگار بزاریم ولی مث اینکه این عکسها خیلی هنری شدن ولی خوب چاره ای هم نیست مجبوریم!!!!!!! توی این بی عکسی غنیمته والله.............................  الهی من قربون این ژستهات بشموقتی که یکمی آرایشش بکنی اونقد رام میشه...
22 فروردين 1393

یک تاخیر طولانی همراه با تبریک عید نوروز

سلام  سلامی به زیبایی بهار ،به قشنگی دلهای مهربون دوستای عزیزم.وهمه ی اونهایی که توی این مدتی که من نبودم همیشه جویای احوال من وآوایی بودن خیلی دوستتون دارم عزیزان من.واقعا این مدتی که نبودم حتی یک لحظه از فکر وذهنم خارج نمیشدین حتی موقعی که ازدحام مهمانهای نوروزی اجازه فکر کردن و نشسن واستراحت رو به من نمیدادن  سال گذشته با همه خوبیهاش.سختیهاش.دلتنگیهاش.تلخیهاش.شادیهاش.بی مهریهاش.زیباییهاش.زشتیهاش. دلشکستنهاش.همه وهمه ش گذشت تا ببینیم که چقد عمر زمان کوتاهه ودر حصاز زمان محبوس نباشیم سال گذشته واسه من وآوایی وبابایی سال خوبی بود البته غیر از اولش که نی نی مون رو از دست دادیم بعدش کمردرد شدید من.خداروشکر سال خو...
20 فروردين 1393

آوا در عروسی خاله کیمیا

سلام دوست جونیهام ببخشین که اینهمه تنبلی میکنم واسه پست جدید چونکه زیاد عکس از آواجون ننداختم نتونستم یه پست خوب آبدار تحویل بدم خووووووولاصه باید که ببخشین آوا اونقد توی عروسی نق زد که سرمو برد آخر عروسی یادم افتاد که هنوز هیچ عکسی از آوا نگرفتم از اونجایی که کیفیت دوربین گوشیم هم زیاد جالب نیست دیگه باید به بزرگواری خودتون ببخشین  که عکسها کیفیت چندانی ندارن         دیگه خلاصه عکس زیاد نداشتم مجبور شدم عکسایی بعدش بگیرم و بزارم   ...
22 بهمن 1392

آوا ................از ناز کردن تا گریه کردن

مث همیشه تا بیایم یه مطلب جدید بزاریم یه 20روزی باید طول بکشه به قول زهره جون  بابا سوژه نداریم بعضی چیزا رو هم که بخوایم بنویسم دیگه تکرار گذشته هاست ولی دیشب آوا داشت ناز میکرد گفتم الهی قربون اون ناز کردنات بشم اینقد قشنگ ناز میکنی   دید که دارم نازش میکنم وهی بش میگم به من نگاه کن تا ازت عکس بگیرم بزارم توی وبت....کمی پیاز داغش رو زیاد کرده بود و.....توی عکس قابل مشاهده س   دیدم نه بابا علاوه بر پیاز داغ داره سیر داغ هم اضافه میکنه   دیگه ما هم از خیر عکس گرفتن گذشتیم وبا توپ وتشر آرومش کردیم     ...
20 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دخترم آوا می باشد