دخترم آوا

گلهای امیدم بندبند وجودم چقد خوبه که براتون می نویسم فرشته های مهربونم فدای چشمای نازتون بشم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 10:43 | نویسنده : مامانی آواخانوم |

انگاری وب گردی وخاطره نوشتن هم دیگه داره به خاطره ها میپیونده

امان از گوشی های اندروید که کم کم مارو از وبلاگ جدا کرد

سه ماهه که از تولد شش سالگی آوای نازنینم میگذره آوای نازم دیگه ماشالله خانم شده سال گذشته بخاطر درگذشت پدر عزیزم نتونستم واسش تولد بگیرم ولی امسال دیگه بخاطر آوا تولدش رو در کنار داداش کوچولوش جشن گرفتیم 

واما طاها ی ما 

هزار ماشالله یه جا بند نمیشه درد وبلات بزنه به جونم.😘

توی سال ۹۴،هم خاطره های خوش وناخوشی بود ولی گذشت با همه خوب وبدش

هر کدوم از هم لینکی ها اومدن و پست جدید رو خوندن بیان خصوصی شماره شون رو برام بزارن تا از حالشؤن باخبر بشم 

دلم واسه همتون تنگ شده

میبوسمتون

در پناه حق

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 آبان 1394 | 19:21 | نویسنده : مامانی آواخانوم |

خدایا شکرت

و بینهایت سپاس بخاطر وجود پسرم و بینهایت تر بخاطر وجود دخترم

بعد از روزها وماهها سختی وغم رفتن پدر عزیزم بازهم خدایم بهانه ای برای خوشحالی به من داد طاهای من در روز 7دی درحالی که من اصلا آمادگی نداشتم  بصورت اورژانسی در بیمارستان شهرمون به دنیا اومد پسر کوچواوی من دوهفته زودتر از موعد خودش اومد چون مامانی اصلا حالش خوب نبود وتا همینجا هم که خداجون طاهای منو سالم نگه داشته بود جای شکرش باقی بود خلاصه اینکه فکر نکنین پسرم قوی وتپلی نبود متفکرپسرم 3کیلو و400گرم بود البته در مقایسه با خواهرش لاغرتر بود ولی خوب دیگه

این عکس توی بیمارستان پسلی:

وای خاله جون ها فکر نکنین من زشت بودم بیاین پایین

اینجا من سه روزه هستم که از زیر دستگاه فتوتراپ اومدم بیرون تا شیر بخورمگریه

حالا بازم خوشکل تر میشم

بازم نگام کنین

اینجا هم منو آجی جونم هستیم

یکی دیگه باهمخندونک

اینجا دیگه بزرگتر شدم خاله جونها

 

اینم عکس امروزمه که دو ماه و هجده روزه هستم

 




[ موضوع : روزهای انتظار من وآوا و بابایی]
تاريخ : جمعه 15 اسفند 1393 | 20:41 | نویسنده : مامانی آواخانوم |

بازم میشه عاشق شد توی این بی رحمی دنیا................

سلام دوستانم

چقد دلم برای تک تکتون تنگ شده ..چقد دوستتون دارم ولی چه حیف شد ک دوره اومدنم به وبلاگ و وبلاگ نویسی اینقد کوتاه بود

امروز ک اینو مینویسم دوازده روز دیگه میخوام که وارد ماه هشتم بشم چه انتظار تلخ وکشنده ایه چقد سخت روزها وشبها میگذره گاها بر وفق مراد وگاها تلخ وگزنده .....

طاهای ما هم خوبه دوستانم خداروشکر سه روز دیگه نوبت سونو دارم واسم دعا کنین ک بچه مون سالم باشه...  وسلامت پا به عرصه وجود بزاره.

آوا جون هم که یک ماهه کلاسهای مهدش شروع شده و به مهد کودک میره .اگه خدا بخواد 11 روز دیگه پنج سالش تموم میشه و وارد شش سالگی میشه

اولین روز مهد آوا(خدایا چه لحظه ی باشکوهیست دیدن به ثمر نشستن آرزوهایت)

 

 

دوستت دارم با تمام وجودم دخترم

 

فدای رانندگی کردنت بشم نازنینم

ماه من زندگی من

اینم از کلای دستباف مامان واسه آوا جونم ولی فعلا هوا گرمهشاکی

و این هم اولین محرم آوا در چهل روزه گی(دی 88)

 




[ موضوع : روزهای پس از دیروز,روزهای انتظار من وآوا و بابایی]
تاريخ : جمعه 2 آبان 1393 | 15:36 | نویسنده : مامانی آواخانوم |

روزها میگذرند و عمر ما نیز

بعد از روزهای سخت وطاقت فرسای مرگ پدر هنوزم دلی برای نوشتن نبود ولی با اومدن ودیدن کامنتهای دوستای خوبم وسرزنشهاشون که چرا نیستم دیگه طاقت نیوردم واومدم به همه سلام کنم

شاید این آخرین پست باشه وشاید هم نه ولی با این اوصافی ک پیش میره ......نمیدونم

راستی بچه ها ما بزودی فرزند دوممون رو اگه خدا بخواد به دنیا میاریم الان که با حساب دقیق سونو گرافی دوازده روزه که وارد ماه چهارم شدم

ولی هنوز واسه تعیین جنسیت نرفتم

خلاصه اینکه بعد از تصمیم گیری مجددمون واسه نی نی دار شدنمون خدا خواست من دوباره لیاقت مادر شدن رو پیدا کردم

واین خبر مصادف بود با فوت شدن پدر عزیزم که اصلا برام خوش آیند نبود ولی کاریش نمیشد کرد وهمزمانی این دوموضوع برام خیلی گرون تموم شد

از یه طرف غم وغصه از یه طرفم ویار وسردرد وتبهای گاه وبیگاهی ک داشتم امان از کفم میبرید.در همین حین غدد لنفاوی زیر بغلم نگرانی ام را صد چندان کرد وبه ناچار به اصفهان رفتم و که دکتر خیال منو از این بابت راحت کرد و نتونستم بمونم وبرگشتم

واما آوا:

آوا خیلی این مدت در کنار من اذیت میشد و خیلی بد عنق وعصبی شد

الهی بمیرم توی خونه بند نمیشد چون من زیاد گریه میکردم و حال وروز خوشی نداشتم .دیگه منو بابایی خیلی تلاشمون رو کردیم که آوایی به روزهای عادی برگرده وخداروشکر که گذشت وبهتر شد.

واما همسرم:

مهربانترینم،صبورترینم،عزیزترینم

خیلی خیلی خیلی همدردم بودی پا به پای من عذاداری کردی.حرفهای خوبت ،پشت گرمیهایت ...همیشه باعث آرامشم میشد.آرزویم همیشه خوشی وسربلندی توست

خوشبختانه با رتبه خیلی خوبی توی مقطع کارشناسی ارشد اورده انشالله قبول بشه.

دوستانم....

خوبترینهایم

خیلی بهم زنگ زدین.کامنت گذاشتین،دل داری دادین.هیچوقت تنهام نذاشتین.خیلی دوستتون دارم

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 29 تير 1393 | 13:24 | نویسنده : مامانی آواخانوم |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد